تبلیغات
.: بی خانمان :. - مطالب ترجمه

اشک هایی از جنس خون، اشک هایی به نام شعر!


نویسنده :Reza Mezerji
تاریخ:دوشنبه 15 اردیبهشت 1393-05:51 ب.ظ

سناریوی تکراری!

دوباره نمایشگاه کتاب،
دوباره مجوز گرفتن کتاب های دوستانت،
و دوباره جمع آوری کتاب های مجوز دار از نمایشگاه!!!
واقعا متاسفم...

پ.ن. :
دوستانی که نتوانستند کتاب ها را از نمایشگاه تهیه کنند، می توانند در هر موقع سال به آدرس زیر مراجعه کنند:
میدان انقلاب، پاساژ فروزنده، طبقه زیر همکف، کتابفروشی خانه شاعران ایران، آقای مرحوم سید احمد حسینی
( در این کتاب فروشی تمام کتاب های شعر از تمام شعرای کشور در دسترس می باشد، مخصوصا کتاب های نسل جوان )



نظرات ()

نویسنده :Reza Mezerji
تاریخ:جمعه 26 آبان 1391-07:57 ب.ظ

هتل کالیفرنیا (متن انگلیسی + ترجمه فارسی + لینک دانلود آهنگ)

The Eagles - Hotel California

On a dark desert highway, 
Cool wind in my hair, 
Warm smell of "colitas" 
Rising up through the air, 
Up ahead in the distance 
I saw a shimmering light,
My head grew heavy and my sight grew dim, 
I had to stop for the night. 

There she stood in the doorway, 
I heard the mission bell 
And I was thinkin' to myself :
"This could be heaven and this could be hell"
Then she lit up a candle,
And she showed me the way,
There were voices down the corridor, 
I thought I heard them say 

Welcome to the Hotel California, 
Such a lovely place, (Such a lovely place) Such a lovely face
Many of room at the Hotel California, 
Any time of year, (Any time of year) You can find it here

Her mind is Tiffany-twisted, 
She got the Mercedes BENZ 
She got a lot of pretty, pretty boys 
she calls friends 
How they dance in the courtyard, 
Sweet summer sweat 
Some dance to remember, 
Some dance to forget

So I called up the Captain 
"Please bring me my wine" 
He said, "We haven't had that spirit here 
Since nineteen sixty-nine" 
And still those voices are calling from far away, 
Wake you up in the middle of the night 
Just to hear them say:

Welcome to the Hotel California, 
Such a lovely place, (Such a lovely place) Such a lovely face
They're livin' it up at the Hotel California, 
What a nice surprise, (What a nice surprise) Bring your alibis

Mirrors on the ceiling,
The pink champagne on ice, and she said:
"We are all just prisoners here, 
Of our own device" 
And in the master's chambers 
They gathered for the feast, 
They stabbed it with their steely knives, 
But they just can't kill the beast

Last thing I remember, I was running for the door,
I had to find the passage back to the place I was before, 
"Relax," said the night man, "We are programmed to receive, 
You can check out anytime you like... but you can never leave"


ایگلز - هتل کالیفرنیا

بزرگراه تاریک، به بیابان می مانَد

باد سردی موهایم را نوازش می کند.

بوی گرم "ماری جو آنا" ای که می سوزد، در هوا می پیچد.

در فاصله ای دور، چراغی را دیدم که سوسو می کرد

در سَرَم احساس سنگینی کردم، چشمانم تار شد

باید تمامش می کردم، دیگر برای آن شب کافی بود!

دختری در آستانه ی در ایستاده بود

نوای ناقوس در سَرَم موج می زد

با خودم فکر می کردم:

این جا هم می تواند بهشت باشد، هم می تواند جهنم باشد!

آن گاه، او شمعی روشن کرد، و راه را به من نشان داد

از پایین راهرو، صداهایی می آمد

فکر کنم صدایشان را می شنیدم که می گفتند:

به هتل کالیفرنیا خوش آمدید

چه جای دوست داشتنی ای! چه چهره ی دوست داشتنی ای!

هتل کالیفرنیا تعداد زیادی اتاق دارد

در هر زمانی از سال، می توانید به این جا بیایید

خیالش، مانند پارچه ای لطیف است

او "مرسدس بنز" داشت!

همراهش، تعداد ریادی پسر زیبا بود

که آنان را دوست خطاب می کرد

چه زیبا در حیاط می رقصیدند

چه تابستان گرم و دلنشینی بود

برخی می رقصیدند تا به یاد آورند، برخی می رقصیدند تا فراموش کنند

پیشخدمت را صدا زدم: لطفا شرابم را برایم بیاورید

او گفت: از 1969، آن شراب را این جا نداشته ایم!

و همچنان آن صدا ها، از دور دست ها، مرا می خوانند

نیمه شب بیدارت می کنند،

تا صدایشان را بشنوی که می گویند:

به هتل کالیفرنیا خوش آمدید

چه مکان دوست داشتنی ای! چه چهره ی دوست داشتنی ای!

آنان زندگی را در هتل کالیفرنیا سپری می کنند

عذر تو چه تصادف جالبی را به دنبال داشت

سقف آیینه کاری شده،

شامپاین صورتی در ظرف یخ است و دخترک می گوید:

ما همه، به میل خود در این جا زندانی هستیم

و در اتاق رئیس، برای جشن گرفتن، دور هم جمع شدند

چاقو های استیلشان را فرو می برند،

ولی نمی توانند آن جانور را بکُشند.

آخرین چیزی که به یاد می آورم، این بود که به طرف در می دویدم

باید راه برگشتی پیدا می کردم به جایی که قبلا در آن بودم

مسئول شیفت شب گفت: آرام باش، ما برای به پذیرایی شدن اینجاییم،

هر وقت بخواهی می توانی قصد رفتن کنی و  تسویه حساب کنی،

 ولی هیچ گاه نمی توانی این جا را ترک کنی!








نظرات ()

طبقه بندی : ترانه  ترجمه 
نویسنده :Reza Mezerji
تاریخ:شنبه 1 مهر 1391-12:53 ق.ظ

ترجمه ی انگلیسی «نگو بدرود» گوگوش

Singer: Googoosh
Album: Ejaz

Lyrics: Raha Etemadi
Music & Arrangement: Babak Saeedi

Violins Cell: Homayoon Khosravi
Guitar: Ramon
Bass Guitar: Hova
Flute: Pedro Eustache 


گوگوش - نگو بدرود

منو از من نرنجونم
از این دنیا نترسونم
تمام دلخوشیهامو
به آغوش تو مدیونم

اگه دلسوخته ای عاشق
مثل برگی نسوزونم
منو دریاب که دلتنگم
مدارا کن که ویرونم

نیاد روزی که کم باشم
از این دو سایه رو دیوار
به این زودی نگو دیره
منو دست خدا نسپار

یه جایی توی قلبت هست
که روزی خونه ی من بود
به این زودی نگو دیره
 به این زودی نگو بدرود

پر از احساس آزادی
نشسته کنج زندونم
یه بغض کهنه که انگار
میون ابر و بارونم

وجودم بی تو یخ بسته
بتاب، سردم، زمستونم
منو مثل همون روزا
با آغوشت بپوشونم

یه جایی توی قلبت هست
که روزی خونه ی من بود
به این زودی نگو دیره
 به این زودی نگو بدرود





Googoosh - Nagoo Bedrood (Don't Say Goodbye) X

Don't make me get irritated by me
Don't scare me from this world

I'm indebted to your arms
Because of my happiness


If you're a real lover
Don't burn me like a leaf

Understand that I'm depressed
Tolerate cause I'm destroyed


I hope the day that my shadow is alone on the wall,
Not to come

Don't say it's too late already
Don't say goodbye


There's a place in your heart
That was my home one day

Don't say it's too late already
Don't say goodbye


I'm full of freedom
Although I'm a prisoner

I'm an old unpleasantness, 
That's trough clouds and rains


Without you, I'm completely freezed
Shine, I'm cold like winter

Just like that days, 
Veil me with your arms


There's a place in your heart
That was my home one day

Don't say it's too late already
Don't say goodbye



translated to English by Re.Mez
(Special thanks to Amir)


نظرات ()

طبقه بندی : ترانه  ترجمه  رها اعتمادی 
نویسنده :Reza Mezerji
تاریخ:جمعه 31 شهریور 1391-11:43 ب.ظ

ترجمه ی فارسی Bruno Mars - It Will Rain


Bruno Mars - It Will Rain

If you ever leave me baby,
Leave some morphine at my door
‘Cause it would take a whole lot of medication
To realize what we used to have,
We don’t have it anymore.

There’s no religion that could save me
No matter how long my knees are on the floor
So keep in mind all the sacrifices I’m makin’
Will keep you by my side
Will keep you from walkin’ out the door.

[Chorus]
Cause there’ll be no sunlight
If I lose you, baby
There’ll be no clear skies
If I lose you, baby
Just like the clouds
My eyes will do the same, if you walk away
Everyday it will rain, rain, rain...

I’ll never be your mother’s favorite
Your daddy can’t even look me in the eye
Oooh if I was in their shoes, I’d be doing the same thing
Sayin there goes my little girl
Walkin’ with that troublesome guy

But they’re just afraid of something they can’t understand
Oooh well little darlin’ watch me change their minds
Yeah for you I’ll try I’ll try I’ll try I’ll try
I’ll pick up these broken pieces ’til I’m bleeding
If that’ll make you mine

[Chorus]
Cause there’ll be no sunlight
If I lose you, baby
There’ll be no clear skies
If I lose you, baby
Just like the clouds
My eyes will do the same if you walk away
Everyday it will rain, rain, rain...

[Bridge]
Don’t just say, goodbye
Don’t just say, goodbye
I’ll pick up these broken pieces ’til I’m bleeding
If that’ll make it right

[Chorus]
Cause there’ll be no sunlight
If I lose you, baby
There’ll be no clear skies
If I lose you, baby
Just like the clouds
My eyes will do the same if you walk away
Everyday it will rain, rain, rain...





برونو مارس - خواهد بارید


عزیزم، اگر مرا برای همیشه ترک می کنی،

لااقل مقداری مورفین برای من باقی بگذار

زیرا می تواند تسکینی باشد،

تا درک کنم، از آن چه که در میان ما بود،

دیگر چیزی باقی نمانده است.



جایی نیست که بتواند از من محافظت کند

مهم نیست چه مدت است که بر روی زمین، زانو زده ام

پس به خاطر بسپار که تمام فداکاری هایی که انجام می دهم،

تو را کنارم نگاه خواهد داشت

و نمی گذارد که از در بیرون بروی


زیرا هیچ نوری نخواهد بود

اگر تو را از دست بدهم، عزیزم

هیچ آسمان صافی نخواهد بود

اگر تو را از دست بدهم، عزیزم

درست مانند ابر ها،

چشم هایم همان کار را خواهد کرد، اگر بروی

هر روز خواهد بارید، خواهد بارید، خواهد بارید


هیچ گاه مورد علاقه ی مادرت نخواهم بود

پدرت، حتی نمی تواند به من نگاه کند

آه، اگر من هم جای آن ها بودم، همان کار را می کردم

می گفتم: دخترکم دارد می رود

می رود، با آن مرد رنج آور



اما آن ها فقط نگران چیزی هستند که نمی توانند درکش کنند

آه، عزیزم! نگاه کن که چگونه نظرشان را تغییر می دهم

آری، برای تو، تلاش خواهم کرد، تلاش خواهم کرد، تلاش خواهم کرد، تلاش خواهم کرد

تا آخرین قطره ی خون، این تکه های شکسته را جمع خواهم کرد

اگر تو را از آنِ من می کند


زیرا هیچ نوری نخواهد بود

اگر تو را از دست بدهم، عزیزم

هیچ آسمان صافی نخواهد بود

اگر تو را از دست بدهم، عزیزم

درست مانند ابر ها،

چشم هایم همان کار را خواهد کرد، اگر بروی

هر روز خواهد بارید، خواهد بارید، خواهد بارید


فقط نگو خداحافظ

فقط نگو خداحافظ

تا آخرین قطره ی خون، این تکه های شکسته را جمع خواهم کرد

اگر این کار، همه چیز را درست می کند


زیرا هیچ نوری نخواهد بود

اگر تو را از دست بدهم، عزیزم

هیچ آسمان صافی نخواهد بود

اگر تو را از دست بدهم، عزیزم

درست مانند ابر ها،

چشم هایم همان کار را خواهد کرد، اگر بروی

هر روز خواهد بارید، خواهد بارید، خواهد بارید





translated to Persian by Re.Mez


نظرات ()

طبقه بندی : ترجمه 
نویسنده :Reza Mezerji
تاریخ:چهارشنبه 22 شهریور 1391-06:15 ب.ظ

ترجمه ی فارسی Adele - Don't You Remember


Adele - Don't You Remember

When will I see you again?
You left with no goodbye, not a single word was said
No final kiss to seal anything
I had no idea of the state we were in

I know I have a fickle heart and a bitterness
And a wandering eye and a heaviness in my head

But don't you remember? Don't you remember?
The reason you loved me before
Baby, please remember me once more

When was the last time you thought of me?
Or have you completely erased me from your memory?
I often think about where I would roam
More I do, the less I know

But I know I have a fickle heart and a bitterness
And a wandering eye and a heaviness in my head

But don't you remember? Don't you remember?
The reason you loved me before
Baby, please remember me once more

I gave you the space so you could breathe
I kept my distance so you would be free
And hope that you find the missing piece
To bring you back to me

Why don't you remember? Don't you remember?
The reason you loved me before
Baby, please remember me once more

When will I see you again?





آدل - آیا به یاد می آوری؟


چه زمانی دوباره تو را خواهم دید؟

بی هیچ خداحافظی رفتی، حتی یک کلمه هم حرف نزدی

بدون این که برای آخرین بار و برای خاتمه بخشیدن به همه چیز، مرا ببوسی

من هیچ نظری درباره ی شرایطمان نداشتم



می دانم که قلبی بی وفا و همراه با تلخی را برایت به ارمغان آوردم

همراه با چشم هایی سرگردان و سری سنگین



ولی آیا به یاد می آوری؟ آیا به یاد می آوری؟

که قبل ها، به چه دلیل عاشقم بودی؟

عزیزم، لطفا باری دیگر، مرا به خاطر بیاور



آخرین باری که به من فکر کردی، کِی بود؟

و یا این که مرا کاملا از حافظه ات پاک کرده ای؟

اغلب به مکانی برای پرسه زدن فکر می کنم

و هر چه بیشتر فکر می کنم، کمتر به نتیجه می رسم



می دانم که قلبی بی وفا و همراه با تلخی را برایت به ارمغان آوردم

همراه با چشم هایی سرگردان و سری سنگین



ولی آیا به یاد می آوری؟ آیا به یاد می آوری؟

که قبل ها، به چه دلیل عاشقم بودی؟

عزیزم، لطفا باری دیگر، مرا به خاطر بیاور



فضایی را برای تنفس، به تو اختصاص دادم

برای این که آزاد باشی، فاصله ام را با تو حفظ کردم

و آرزو می کنم که قطعه ی گمشده ات را پیدا کنی

تا تو را مجددا به من بازگرداند



چرا به یاد نمی آوری؟ چرا به یاد نمی آوری؟

که قبل ها، به چه دلیل عاشقم بودی؟

عزیزم، لطفا باری دیگر، مرا به خاطر بیاور



چه زمانی، مجددا تو را خواهم دید؟



translated to Persian by Re.Mez


نظرات ()

طبقه بندی : ترجمه 
نویسنده :Reza Mezerji
تاریخ:یکشنبه 1 مرداد 1391-04:21 ب.ظ

جبران خلیل جبران - پیامبر و دیوانه

نام کتاب: پیامبر و دیوانه (حاوی دو کتاب جداگانه با نام های اصلی The Prophet و The Madman می باشد)

نویسنده: جبران خلیل جبران

مترجم: نجف دریا بندری

ناشر: نشر کارنامه

نوع اثر: شعر منثور آمریکایی، شعر عرفانی

زبان اصلی: انگلیسی

سال نگارش کتاب پیامبر: 1923

سال نگارش کتاب دیوانه: 1918

چاپ شست و یکم: دی 1385

تعداد صفحات: 195

درباره نویسنده:

جبران خلیل جبران، نابغه مشهور لبنانی، موفق ترین نویسنده و هنرمند معاصر عرب، نه تنها از پیشگامان ادبیات نوین عربی است، بلکه در جهان امروز و در ایران نیز بسیار پرآوازه و اثرگذار بوده است.
او نقاش و نویسنده ای نوآور، عارف و شاعری مبارز و اندیشمندی ممتاز و معنویت گرا است که توانست با آثار کم حجم، اما نغز و پرمغز خود، ستاره شرق و پیام آور سرزمین پیامبران و سخنگوی وجدان فرهنگی ملت خود باشد.
در زمان تولد جبران لبنان بخشی از سوریه بزرگ (شام)، شامل سوریه کنونی، لبنان و فلسطین تحت سلطه عثمانی ها بود، سالها بعد جبران یکی از استقلال طلبان پرشور عرب، علیه دولت ترک عثمانی شد.
مادر جبران «کامله رحمه» دختر کشیشی مارونی بود، مارون قدسی از قرن پنجم میلادی بود که بسیاری از مسیحیان لبنان پیرو او هستند کامله بیوه ای بود که همسر خلیل (پدر جبران) شد و در ژانویه سال ۱۸۸۳در روستای زیبا و کوهستانی بشری در شمال لبنان، جبران را به دنیا آورد.خانواده جبران در آغاز وضع مالی متوسطی داشتند،اما پدرش مردی قمارباز، می خواره و بی مسوولیت و تندخو بود که سرانجام خانواده را به فقر کشاند و خود به جرم اختلاس در اداره مالیات، اموالش مصادره شد و مدتی به زندان افتاد، اما مادرش برخلاف پدر، دیندار، فعال و کاردان بود و در تربیت جبران، اهتمام و تاثیر به سزایی داشت.
جبران در پنج سالگی به مکتب رفت و خواندن و نوشتن آموخت، او که کودکی درونگرا، رویایی و تیزبین بود گرچه در دامن فقر بزرگ می شد، مشاهده پدیده های خیره کننده طبیعت جذاب در آن منطقه سرسبز او را سرشار می کرد و اثری ژرف بر ذهن کنجکاوش می نهاد.از کشیش روستا و پدربزرگ روحانیش زبان عربی، اندیشه های دینی و انجیلی، تاریخی و سنت مسیحی را فرا گرفت، اما نشانه های هوشمندی و تامل، روح سرکش شاعرانه و میل به تصویرگری از پدیده هاو مفاهیم در او مشهود بود.جبران سپس به همراه خانواده اش در سال ۱۸۹۵میلادی بیروت را به مقصد آمریکا ترک کرد و در آنجا در محله چینی های بندر بوستن که عربهای مهاجر بسیاری در آن می زیستند جایی اجاره کردند تا زندگی خود را با کار و تلاش اداره کنند.
جبران تنها عضو خانواده بود که به سبب علاقه و استعداد خود و تلاش و تشویق مادرش موفق شد به مدرسه برود و به تحصیل دانش بپردازد، جبران در مدرسه به آموختن انگلیسی و ادبیات پرداخت، اما توانست با نقاشی ها و طرحهایش عادت و سرگرمی ای که از لبنان با خود آورده بود توجه آموزگارانش را جلب کند.
پس از آن هنرمندی آمریکایی، به نام «فرد هلند دای» که او را متفاوت یافته بود به تشویق و تقویتش همت گماشت و گرایش هنری و تصویرگری وی را شکوفاتر ساخت.جبران در سال ۱۸۹۸باردیگر به بیروت بازگشت تا در مدرسه ای مسیحی و ملی گرا به نام مدرسه الحکمه، آموزشها و ادبیات عربیش را تکمیل کند.جبران در این ایام زبان فرانسه را نیز فراگرفت، از کتاب مقدس بسیار اثر پذیرفت همراه پدر مناطق مختلف لبنان را گشت و استعداد نقاشی و نویسندگیش تقویت شد.
جبران در سال ۱۹۰۲قبل از تکمیل دروس عربی با شتاب به آمریکا بازگشت اما دیر شده بود زیرا خواهر، برادر و مادرش به علت بیماریهای مختلف یکی پس از دیگری دار فانی را وداع گفته بودند.این مصیبتهای پیاپی چیزی از پشتکار و اراده اعتلاجوی او نکاست و این بار با بلندپروازی و همت بیشتری به نقاشی و نویسندگی ادامه داد.
سال ۱۹۰۴در نخستین نمایشگاه نقاشی جبران، خانم ماری هسکل که فردی ثروتمند و مدیر مدرسه ای بود او را کشف و با تشویق ها و حمایت مالی خود، موانع پیشرفت او را برطرف کرد.در همین سال انتشار مقالات وی در روزنامه مهاجران عرب المهاجر، آغاز شد و نثر ویژه و اسلوب نگارش جبران مورد توجه قرار گرفت و در پی آن کتابهای «موسیقی» در ،۱۹۰۵«عروسان مرغزار» در سال بعد و «ارواح سرکش» را در ۱۹۰۸ به چاپ رساند.
بخشهایی از دوکتاب اخیر حاوی انتقادات تندی نسبت به کشیشان و کلیسا بود که با عکس العمل شدید آنان رو به رو شد، در نتیجه جبران تکفیر و کتابش توقیف و در بازار بیروت به آتش کشیده شد.بعداز بازگشت از سفر طولانی اروپا، جبران در سال ۱۹۱۲به نیویورک عزیمت کرد و در همان سال داستان بلند «بال های شکسته» را تکمیل و چاپ کرد که در حقیقت بخشی از زندگی شخصی و تجربه عاشقانه و شکست خورده او بود، بعدها این داستان در لبنان و سوریه به فیلم سینمایی تبدیل شد.نخستین کتاب انگلیسی جبران، با عنوان «دیوانه» در ۱۹۱۸منتشر شد و مطبوعات محلی از آن استقبال کردند.
جبران در سالهای باقی مانده عمرش به نقاشی و صورتگری آثارش و نشر آثاری همچون «تندبادها» و «پیشتاز» و تکمیل و انتشار مهمترین و مشهورترین کتابش «پیامبر» به زبان انگلیسی پرداخت. «پیامبر» که حاصل سالها تلاش فکری وادبی جبران و عصاره آثار و اندیشه های اوست، به بیشتر زبانهای زنده دنیا ترجمه شده و تاکنون میلیونها نسخه از آن چاپ شده است.او همچنین به نگارش مفصل ترین کتاب انگلیسی اش پرداخت که روایتی تازه از مسیح بود و عنوان آن را «عیسی فرزند انسان» نهاد.
«مارتا»، «یوحنای مجنون»، «گل هانی»، «فریاد قبرها»، «حجله عروس»، «خلیل کافر»، «اشک و لبخند»، «مواکب»، «تازه هاو طرفه ها»، «ماسک و کف»، «خدایان زمین»، «سرگشته» و «بوستان پیامبر» از دیگر آثار و نوشته های جبران به شمار می رود.آثار جبران به سرعت مرزها را در نوردید و با جذب میلیونها مخاطب از ملل دیگر، او را تبدیل به پدیده ای چشمگیر کرد.رنجوری مزمن، ناراحتی قلبی و به ویژه بیماری کبد که به سرطان منجر شد و به مرض سل نیز تشدید شد سرانجام جبران را از پای انداخت تا اینکه چراغ زندگی اش در دهم آوریل ۱۹۳۱در سن ۴۸سالگی در بیمارستان سنت وینسنت نیویورک به خاموشی گرایید.در آمریکا و سوریه هزاران شرقی و غربی و مسلمان و مسیحی برای او به سوگ نشستند، جسدش را به زادگاهش بازگرداندند تا روح بلند و بی قرارش در کلیسای مارسرکیس آرام گیرد، جایی که اینک موزه آثار و اشیای به جای مانده از او نیز هست و هر ساله هزاران نفر از آن بازدید می کنند.

درباره مترجم
نجف دریابندری در اول شهریور 1308 در شهر آبادان متولد شد. دورة ابتدائی را در مدرسة 17 دی گذراند و وارد دبیرستان رازی شد. وی حدود سال سوم دبیرستان، تحصیل را رها کرد و به دنبال کار رفت. حضور انگلیسی ها در تأسیسات نفتی شهر آبادان و تردد آنان در سطح شهر و کاربرد آن زبان وی را به یادگیری زبان انگلیسی علاقمند ساخت و به طور خودآموز به فراگیری این زبان پرداخت. در سال 1332 اولین اثر خود را که ترجمة کتاب معروف «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی بود، برای چاپ به تهران فرستاد. همزمان با چاپ این کتاب در سال 1333، به دلیل فعالیت‌های سیاسی در آبادان به زندان افتاد و بعد از یکسال، به زندان تهران منتقل شد.
در زندان به مسائل فلسفی علاقمند شد و در مدت حبس، کتاب «تاریخ فلسفة غرب» را ترجمه کرد که بعدها توسط انتشارات سخن به چاپ رسید. وی بعد از تحمل چهار سال حبس، در سال 1337 از زندان آزاد شد و به کارهای مختلفی روی آورد. در نهایت به عنوان سردبیر (ادیتور) در مؤسسة فرانکلین مشغول به کار شد. در آنجا به ترجمة آثار ادبی رمان‌نویسان و نمایشنامه‌نویسان معروف آمریکائی پرداخت و کتاب‌‌‌‌‌‌ هایی همچون «پیرمرد و دریا» اثر ارنست همینگوی و «هاکلبری فین» اثر مارک تواین را ترجمه کرد.
دریابندری مدت 17 سال با مؤسسة فرانکلین همکاری کرد و در حدود سال 1354 همکاری خود را با این مؤسسه قطع کرد. پس از آن برای ترجمة متون فیلم های خارجی با سازمان رادیو تلویزیون قرارداد بست. پس از انقلاب از این کار نیز کناره گرفت و به طور جدی به ترجمه و تألیف پرداخت. از جمله آثار وی می‌توان به ترجمة کتاب های «یک گل سرخ برای امیلی» و «گور به گور» نوشتة ویلیام فالکنر، «رگتایم و بیلی باتگیت» اثر دکتروف، «معنی هنر» از آِیزیا برلین و «پیامبر و دیوانه» نوشتة جبران خلیل جبران اشاره کرد. وی همچنین در سال های اخیر کتاب «مستطاب آشپزی» را به رشتة تحریر درآورده است. از وی همچنین نقد‌های مختلفی در مجلات و نشریات به چاپ رسیده است.
آقای دریابندری به مناسبت ترجمة آثار ادبی آمریکائی موفق به دریافت جایزة تورنتون وایلدر از دانشگاه کلمبیا گردیده است.

درباره کتاب
کتاب فوق در دل خود دو کتاب را شامل می‌شود:
کتاب اول پیامبر و کتاب دوم دیوانه.




نظرات ()

نویسنده :Reza Mezerji
تاریخ:پنجشنبه 8 تیر 1391-10:36 ب.ظ

ترجمه ی انگلیسی ترانه ی «یادگاری» سیاوش قمیشی

ترانه سرا: کوروش سمیعی


یادگاری


چند تا عکس یادگاری

با یه بغض و چند تا نامه



چندتا آهنگ قدیمی‌

 که همه دل‌ خوشیامه


آینه‌ای که روبرومه

 غرق تو بهت یه تصویر 


بارونای پشت شیشه

 من و تنهایی‌ و تقدیر


دست من نیست نفسم

 از عطر تو کلافه می‌شه


لحظه‌ای که حسی از تو

 به دلم اضافه می‌شه


باورم نمی‌شه اما

 این تویی‌ که داره میره


خیره میمونم به چشمات

 حتی گریم نمیگیره


چشمای مونده به راه و

 شب تنهایی ماه و

 یه دل بی‌ سرپناه و

 من و خونه


ساعتهای غرق خواب و

 این من بی‌ تو خراب و

 یادت هرگز نمیمونه

 نمیمونه، نمیمونه



The Souvenir


Some memorial pictures, with sorrow and a few letters 

The only things that make me happy, are some old songs


The mirror that is in front of me, is sunk in consternation of an image

Drop of rains are on the window. here's just me, solitude and fate



When I feel you in my heart,

My behavior is not in my control. With your perfume, it's hard for me to breathe

I can't believe, but it's you who is going away

My look is stick on your eyes. Even I can't cry



My eyes are waiting for you. The moon is alone in the sky. And I haven't any shelter

The clocks are sleep. I'm not in a good situation without you. And your memory will never remain



translated to English by Re.Mez


نظرات ()

طبقه بندی : ترجمه 



  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7