تبلیغات
.: بی خانمان :.


اشک هایی از جنس خون، اشک هایی به نام شعر! (خط خطی های یک مهندس کامپیوتر)



سه شنبه 9 شهریور 1395 - 10:25 ق.ظ

این روزهای ممتنع!


زمان عجیب ترین مسئله ای است که به آن بر خورده ام.
یادم می آید وقتی در دبیرستان بودم، اساتیدی که می خواستند سوادشان را به رخ ما بکشند، از قانون نسبیت انشیتن حرف می زدند. بعضی ها که بیشتر می فهمیدند، خودشان هم اعتراف می کردند که این قانون را درک نمی کنند و فقط پذیرفته اند. طبیعی است که من هم در آن سال ها، هیچ درک و پذیرشی از این قانون نداشتم. ولی گذشت و رسیدیم به دانشگاه. سال آخر. یک شب تا نزدیک های صبح بیدار ماندم و درباره نسبیت مطالعه کردم. تازه آن جا بود که فهمیدم هیچی نمی فهمم. 
حقیقت هم همین است. زمان جادو دارد. ترکیب زمان و سرعت دیوانه کننده است. خلاصه علمی اش این است که " وقتی سرعت خیلی بالا برود، زمان کند تر می گذرد " ( رجوع شود به مسئله معروف برادران دوقلوی همسان در بحث نسبیت ). 
تازه این هایی که گفتیم، همه مربوط به فیزیک می شود، ولی سوال اصلی این است که ترکیب نسبیت با روانشناسی و جامعه شناسی چگونه عملی می شود؟ وقتی سرعت زندگی ها خیلی زیاد شود، وقتی بیش از حد در دنیای روزمره غرق شویم، نتیجه اش چیست؟ تفسیر روانشناسی و جامعه شناسی اش چیست؟

خلاصه که نسبیت به خودی خود جذاب است، ولی مطمئنم تفسیر کردن آن در علوم انسانی، بسیار جذاب تر خواهد شد.

***

سرعت زندگی من هم زیاد شده. تا یکی دو سال پیش، خیلی وقت ها خاطره می نوشتم. یادداشت می نوشتم. نه برای ثبت لحظه ها. برای منظم کردن ذهنم. ولی این روز ها فرصت هیچ کار اضافی ای را ندارم.  آنقدر در روزمرگی سرعت گرفته ام که گاهی دوست دارم برای چند ثانیه توقف کنم و به هیچ چیز فکر نکنم و در خلا غوطه ور باشم. البته، شکایتی ندارم. اتفاقا خوشحالم. کار کردن لذت دارد. فقط باید کمی جا برای استراحت خالی کنم. 

***

14 واحد مانده تا لیسانس ام را بگیرم. ارشد خیلی فکرم را مشغول کرده. راستش حوصله ندارم دو سال دیگر کامپیوتر بخوانم. می خواهم مدیریت بخوانم. ضعف سیستم آموزشی در رشته کامپیوتر، اصلی ترین دلیل تغییر رشته ام برای ارشد است. امیدوارم این ضعف در رشته ی مدیریت کم رنگ تر باشد.

***

تقریبا از سال اول دانشگاه، طرح یه پروژه جامع توی ذهنم بوده که تا الان به دلایل مختلف نتونستم عملی کنمش. ولی این بار یکم جدی تر چسبیده ام به این پروژه. امیدوارم تا قبل از عید بتوانم تمامش کنم.

***

همانطور که ملاحظه می فرمایید، هنوز هم هستند کسانی که وبلاگشان را به روز می کنند :) تعجب کردن ندارد، من اینجا راحت ترم، همین :)

***

این روز هایم ممتنع است. نمی دانم خوشحال باشم، غمگین باشم، کار کنم، استراحت کنم، درس بخوانم، تنها باشم، رفت و آمد کنم، واقعا نمی دانم. هیچی نمی دانم. ترجیح می دهم تصمیم گیری های این چنینی را واگذار کنم به تقدیر. سبک زندگی ام را تغییر نمی دهم، چون دوست داشتنی است. امیدوارم تقدیر رو سفیدم کنه.

***

حسن خطام:

نسیم، عطر تو را صبح با خودش آورد و گفت: روزی عشاق با خداوند است...

( #قاسم_صرافان )




نظر بدهید!

طبقه بندی: |  کشک نامه | 

 



چهارشنبه 3 شهریور 1395 - 01:36 ب.ظ

محمد سلمانی - بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست


محمد سلمانی


بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست

سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزّت انسان به رنگ نیست

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
فکری کنید فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

تنها یکی به قله ی تاریخ می رسد
هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست





نظر بدهید!

طبقه بندی: |  شعر | 

 



سه شنبه 5 مرداد 1395 - 01:38 ب.ظ

سیمین بهبهانی - بیا بیا که به سر ،‌ باز هم هوای تو دارم




سیمین بهبهانی



بیا بیا که به سر ،‌ باز هم هوای تو دارم 
 به سر هوای تو دارم ، به دل وفای تو دارم 

مرا سری ست پر از شور و التهاب جوانی
 که آرزوی نثارش به خاک پای تو دارم 

 چون گل نشسته به خون و چو غنچه بسته دهانم 
 چو لاله بر دل خود ، داغ از جفای تو دارم 

 بلای جان منت آفرید و کرد اسیرم 
شکایت از تو ندارم ، که از خدای تو دارم 

 به هجر کرده دلم خو ،‌ طمع ز وصل بریدم 
که درد عشق تو را خوشتر از دوای تو دارم 

 به خامشی هوس سوختن ، چو شمع نمودم 
 به زندگی طلب مردن از برای تو دارم 

خطا نکردم و کشتی مرا به تیر نگاهت 
عجب ز تیر نشانگیر بی خطای تو دارم 

به دام من ، دل شیران شرزه بود فتاده 
غزال من !‌ چه شد کنون که سر به پای تو دارم ؟

 نکرد رحم به من گرچه دید تشنه ی وصلم 
همیشه این گله زان لعل جانفزای تو دارم 

 دلم ز غم پر و جامم ز باده ، جای تو خالی 
 که بنگری که چه همصحبتی به جای تو دارم 

به پیشت ار چه خموشم ، ولیکن از تو چه پنهان 
 که با خیال تو گفتار در خفای تو دارم 






نظر بدهید!

طبقه بندی: |  شعر |  سیمین بهبهانی | 

 



جمعه 7 خرداد 1395 - 06:10 ب.ظ

صابر قدیمی - گاو ما در صف شیر آمد و ماما می کرد


( تضمنی از حافظ )

صابر قدیمی - گاو ما در صف شیر آمد و ماما می کرد


گاو ما در صف شیر آمد و ماما می کرد

«وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد»


عارفی سرخ شد و مایو ی گلدارش را

«طلب از گمشدگان لب دریا می کرد»


«مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش»

دوش را در دهنم کرد و تماشا می کرد


شیخ ما گفت نباید که خطایی بکنی

گرچه می گفت نباید، خودش اما می کرد


گشت ارشاد چرا بین هزاران مانکن

عمه ی پیر تو را هر دفعه پیدا می کرد


آن که هم می زد و بویی همه جا می پیچید

«جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد»


«بی دلی در همه احوال خدا با او بود»

ناگهان گفت خداحافظ و از اینجا رفت!






نظر بدهید!

طبقه بندی: |  شعر |  صابر قدیمی | 

 



جمعه 7 خرداد 1395 - 06:05 ب.ظ

صابر قدیمی - بغبغو


تقدیم به استاد مسلم: عمو تتل 


صابر قدیمی - بغ بغو


عمر خود را پای بازی باختیم/ زندگی های مجازی ساختیم
گرچه از گوشی شدیدا خسته ایم/ ما به نت آلاتمان وابسته ایم
زندگی مان را مجازی زیستیم/ در حقیقت هیچ چیزی نیستیم
چت نمودم در ترافیکِ شدید/ تا ترافیکِ نت من ته کشید

«ما چو مرغانی حریص و بی نوا»/ در کف نت مانده ایم آه ای خدا
ای خدا جانم، مده این قدر گیر/ جان بگیر از من، ولی نت را مگیر
نور چشمانم! چراغ وای فای!/ وای بر هر جای بی نت، وای وای

 در گروهم یک مدیر لایقم/ چون که شادی می‌گذارم لای غم
فیلتر و سانسور و قیچی چون بد است/ در قوانین گروهم آمده است:
«هیچ آدابی و ترتیبی مجوی/ هرچه می خواهد دل تنگت بگوی»
چت بکن با هرکه در دافان سر است/ «این خطا از صد ثواب والاتر است!»
شِیر کن هر مطلبم را زود زود/ شعر و عکس و متن من را، پس درود-
-بر نژاد آریایی‌ ات عزیز/ پست من را این ور و آن ور بریز

در اینستا من دلم از غم شکست/ وزن شعرم از غمش در هم شکست
من هوادار هنرمندی شدم/ کز کرامات عجیبش بی خودم:
مانکنی، سیمین تنی، دل آهنی/

ون یو واچ هِر، ویل سِی ( when you watch her,will say) الله توت منی!
دائما می گویم: ای اِندالخفن/ فالورهایت از اینجا تا پکن
پُست هایت پشت پَستان خم کند/ پشتِ مویت روی آنان کم کند
منتقد که خورده نقدت می کند/ دارد اینگونه حسادت می کند
تا که هرجایش بسوزد هی بگو / بغبغو آی بغبغو آی بغبغو
منتقد گر باز الحاحی کند/ چاکرت هرچه در او خواهی کند
ای جگر، عشق تو دل را کند، خورد/ قلوه ام با معده ام پیوند خورد
ما ببو هستیم و تو اسطوره ای/ما یخیم اما تو هاتی، کوره ای

…بگذریم از این من بی فکرمان/ این من اسطوره ساز و قهرمان
گرمی هر خانه کم کم سرد شد/ رنگ دنیا رفته رفته زرد شد
از قطار زندگی جا مانده ایم/در میان جمع تنها مانده ایم
ما خودی برتر از این خود داشتیم/ خود غلط بود آنچه می پنداشتیم




نظر بدهید!

طبقه بندی: |  شعر |  صابر قدیمی | 

 



جمعه 7 خرداد 1395 - 05:47 ب.ظ

صابر قدیمی - معصومانه


صابر قدیمی - معصومانه


دلم شاده که اینجایی...چشام رو چشمِ تو ماته

نجابَت تو حجابِت نیست...نجابت توی چشماته

چه معصومانه می خندی...چه معصومانه آرومی

چه بی اندازه می خوامت...چه بی اندازه خانومی

تو شیرینی مثل لیلا...مثل فرهاد مجنونم

از این که پاک می مونی...اَزت مردونه ممنونم

نذار که بی تو کافر شم..که ایمان بی تو می میره

تو که هستی خدا هست و...تو که می ری خدا می ره

منی که تو خودم گم بود...تو آغوشِ تو پیدا شد

شبی که دل به تو بستم...گره از کارِ من وا شد

کنارت حالِ من خوبه...منو با بوسه بهتر کن

تمومِ باورم هستی...منو با بوسه باور کن

پریده رنگِ شب با تو...شبو با خنده جادو کن

به دستای تو دل بستم...با دستات دستمو رو کن









نظر بدهید!

طبقه بندی: |  ترانه |  صابر قدیمی | 

 



جمعه 24 اردیبهشت 1395 - 10:57 ق.ظ

امید صباغ نو - بی عشق هیچ فلسفه ای در جهان نبود


بی عشق هیچ فلسفه ای در جهان نبود
احساس در “الـــهه ی نـــاز بنان” نبـود

بی شک اگر که خلق نمی شد “گناهِ عشق”
دیگر خدا به فکر  “شبِ امتحان” نبود

بنشین رفیق! تا که کمی درد دل کنیم
اندازه ی تو هیــــچ کسی مهربان نبود

اینجا تمــــام ِ حنـــجره هــــــا لاف می زنند
هرگز کسی هر آنچه که می گفت،آن نبود!

لیلا فقط به خاطر ِ مجنون ستاره شد
زیرا شنیده ایـــــــم چنین و چنان نبود

حتی پرنده از بغل ِ ما نمی گذشت
اغراق ِ شاعرانه اگــــــر بارِمان نبود

گشتم،نبود،نیست… تو هم بیشتر نگرد!
غیر از خودت که با غزلـــــم همزبان نبود

دیشب دوباره -از تو چه پنهان- دلم گرفت
با اینکه پای هیـــــچ زنـــــی در میان نبود!





نظر بدهید!

طبقه بندی: |  شعر |  امید صباغ نو | 

 



جمعه 17 اردیبهشت 1395 - 06:14 ب.ظ

حامد عسگری - شاعر شنیدنی است


اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام
من رعد و برق و زلزله‌ام، ناگهانی‌ام

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

رودم، اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم
کوهم، اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

من از شکوه روسری‌ات کم نمی‌کنم!
من، این من غبار، چرا می‌تکانی‌ام؟

بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکستۀ نامهربانی‌ام

کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابروکمانی‌ام

شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار
نگذاشت این که بشنوی‌ام یا بخوانی‌ام

این بیت آخر است، هوا گرم شد، بخند
من دوست‌دار بستنی زعفرانی‌ام



نظر بدهید!

طبقه بندی: |  شعر |  حامد عسگری | 

 






  • تعداد صفحات :95
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...